مجبوری
مانند یک بانو ، رفتار کنی ؛
همانند یک مرد ، کار کنی ؛
شبیه یک دختر جوان ، به نظر برسی ؛
و مثل یک خانم مسن ، فکر کنی .
![]() |
![]() |
|
|
زنبودن ، کار مشکلی ست ؛
مجبوری مانند یک بانو ، رفتار کنی ؛ همانند یک مرد ، کار کنی ؛ شبیه یک دختر جوان ، به نظر برسی ؛ و مثل یک خانم مسن ، فکر کنی . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:47 توسط محدثه |
|
|
وقتی فیلم" بهترین دوست من " رو دیدم فهمیدم هیچ دوستی ندارم
اولین خاطره ام از همه ی دوران زندگیم واسه روز اول کلاس اول ابتدایی هست که ۲ماه مونده بود ۶سالم تموم شه .کاملا تنها بودم.بعدش هم نمیدونم چرا تا سال سوم دبیرستان هیچ دوستی نداشتم.به خاطر نمیارم کسی مرتب سراغمو گرفته باشه یا اصرارکنه تو اردو با هم باشیم یا روی یه نیمکت بشینیم یا حتی تو سرویس کنار من بشینه یا زنگهای تفریح تو حیاط با هم قدم بزنیم!!وقتی فکر میکنم اصلا محبوب نبودم به شدت ناراحت میشم.اما همیشه هم ترجیح دادم تنها باشم.شاید واسه همین کسی بهم نزدیک نشد ودنیای خصوصی منو بهم نریخت.تنها بودن خیلی خوبه-فقط وقتی حوصله آدم خیلی سر میره یه کمی بد میشه سال سوم یکی از بچه ها خیلی با من صمیمی شده بود بقدری که دفترخاطراتشو تونستم بخونم و این بزرگترین افتخار من تو زندگیمه.ولی خب از یه دیدگاه دیگه اگر ببینیم میفهمیم که خیلی هم مهم نبود چون توی اون دفتر فقط راجع به من و اینکه چقدر دوستم داره نوشته بود. به راحتی کم کم ازش فاصله گرفتم.وقبل از رفتن به دانشگاه همه چی تموم شد-نمیدونم چرا !ولی یادمه همیشه احساسات بیش از حد و نازک نارنجی بودنش و گریه هاش اعصابمو خورد میکرد. سال اول دانشگاه به زور سعی کردم دوستی پیدا کنم ولی وسواسم تو انتخاب آدمها بازم منو تنها گذاشت و فقط با چند نفر محدود به دلیل هم مسیر بودن تونستم رابطه ای تقریبا نیمه رسمی داشته باشم.و بعد همینطور گذشت وگذشت وهر سال با یک نفر آشنا شدم که خیلی هم کار به صمیمیت نرسید حسین برخلاف من با هرموجود جاندار و بی جانی رفیقه و من همچنان فکر میکنم تنها بودن اصلا بد نیست.هنوزم میخوام تنها باشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:58 توسط محدثه |
|
|
سلام
چقدر حضورم اینجا کمرنگ شده همیشه از آدمای عاشق بدم میومد.فکر میکردم وقتشونو تلف میکنن.هیچ وقت هم عاشق نشدم.اما پارسال 24 آبان بود که حس کردم حالا وقت تجربه کردنه.باید یکی رو انتخاب کنم و عاشقش باشم. مزه ی قهوه رو میده.یا حس کوبیدن سر به دیوار وقتی سر درد داری ,سرت درد میگیره اما انگار دلت خنک میشه 24آبان پارسال بود که بالای صخره بودیم و مرتب میگفت چرا جواب آخرو نمیدی ،طفلی دلش داشت میترکید گفتم اگه بگم آره چیکار میکنی؟گفت:"خودمو از خوشحالی پرت میکنم پایین" منم گفتم پس میتونی خودتو پرت کنی پایین و تموم عشق ابراز نشده در 23سال زندگیم در بهمن 89 شروع کرد به جاری شدن.در
فروردین فهمیدم واقعا میخوام وقتمو با اون بگذرونم و حتی عروسی دختر عمه ام
نرفتم تا با حسین به گردش برم.در اردیبهشت تحمل دوریش رو نداشتم.خرداد رو
به زحمت پشت سر گذاشتم.در تیر مدام از عدم حضورش گله و غر غر کردم و در عرض
یک ماه جونش رو به لبش رسوندم.اول مرداد از من فرار کرد و بین دو کیس کاری
در شهر خودش ودیگری 400کیلومتر آنطرف تر،دومی رو انتخاب کرد.تا اواخر
شهریور یعنی یک ماه اول کارش و در سخت ترین موقعیتش فقط از اینکه همیشه تو جلسه هست و حتی جواب تلفن نمیده شکایت کردم تا اول آبان گاهی 15 گاهی20 روز یه بار همدیگه رو میدیدیم یه ماهه هر سه شنبه ذوق میکنم که چهارشنبه شب حسین میاد و هر پنج شنبه ناراحتم که جمعه میره و در بازه ی کوتاهی از زمان ما بیش از حد معمول سر این دعوا افتادیم و عصبانی شد که وقتی میره من ناراحت نباشم-و من فقط به این فکر میکنم که بابت اینهمه دوست داشتنش عوض خوشحال شدن چرا عصبانی میشه!! گاهی به ذهنم میرسه که حسین خیلی پُرم کرده-باید کمتر دوسش داشته باشم و بهتره ازش فاصله بگیرم.اگر من اونو بیشتر دوست داشته باشم حتما به زودی تو دردسر میفتم اما سخته.دوست داشتن عین قهوه تلخه اما میخوریش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 15:46 توسط محدثه |
|
|
71 روز من 4 آذر تموم میشه.قرار بود به هیچ چیز نه فکر کنم ،نه غصه، نه نگرانی ،نه آینده نگری ،نه عصبانیتی!!
حالا 40روزش تقریبا گذشت 40روز راحت ،آسوده ،شاد ،عین برق و باد گذشت.تا حالا احساس به این خوبی نداشتم.خیلی سبک و آرامش محض- اما 3روزه که بهم ریختم و نمیدونم چرا.امشب سعی میکنم خودمو دوباره تو قالب قبل فرو ببرم.حسین هم سایه شده- خودمو چشم کردم.پریروز میگفتم خدارو شکر یه مدتیه صبحها راحت تر بیدار میشم.حالا 2 -3 روزه اصلا نمیتونم- خدایا تو چه صبری داری!!!!!!!!!!!!من از دست خودم خسته شدم ،تو چیکار داری میکنی؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 20:56 توسط محدثه |
|
|
هر وقت که میاد بالای 5-6 میلیون تومن برداشت میکنه، اما اینقدر کم سواده
پنج دقیقه طول میکشه یه فیش پر کنه-خدایا پول رو دست چه کسایی دادی....!!!
چک رو پاس میکنم میگه چکم رو نمیدی؟ !!!! دوبار میگم کار شما تموم شد همچنان جلوی باجه ایستاده....به نطرم تردید داره که یه باند 5000میشه 500000تومن بعضی وقتها جمله ی ده تومن باید ته حسابت بمونه رو باید بارها به زبان ساده با علت هاش برای یک مشتری تکرار کنم روزهای اول پرداخت یارانه مخصوص معتادهاست.من نمیگم!همه میگن کسی شاه هست که اول ماه بتونه مرخصی بگیره امروز اونی که دوهفته پیش بهش یک و ششصد زیاد داده بودم رو دیدم....هردو فقط خندیدیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 21:29 توسط محدثه |
|
|
تا به حال شده حس کنید شما برای نبودن ساخته شده اید و نه بودن؟
این روزها اغلب همین احساس را دارم و رویاهایم را که آب میدهم میبینم درنهایت به یک جنگل سبز و سرد ونیمه روشن میرسم.و ساحل میانکاله... همیشه هم کسی همراه من نیست-باز منم و حافظ و دوچرخه ی قرمزم ،باز منم و شوق کودکانه و دویدن هایم ،منم و ذوق رها کردن فریاد فریاد پرواز دور از جمعیت میلیونی انسانها میدانم که حسین هم نمیاید.بر خلاف من اهمیت عجیبش به اتو کشیده بودن همیشه محرومش میکند از پناه بردن به خاک-از نوازش موجهای دریا و نسیم شور-از علف و خیس شدنت وقتی شب قبل باران باشد-از دود و آتش و چای ایرانی آدمی به دوست داشتنی های کوچک و مفت اش که نرسد،خودش میخندد به آرزوی هواپیمای شخصی و دیدن قطب شمال و افریقا و بی ام و کوپه زرد قناری و ...نخند...مودب باش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 20:52 توسط محدثه |
|
|
دلم یک روز بارانی میخواهد و بی چتری..
دلم یک کاسه انار دون کرده میخواهد و پیراشکی... دلم جاده میخواهد و بی ماشینی ... شب و بی چراغی.. کلاس و بی کتابی... سرما و بی لباسی.. اینها همه بهانه اند ،نمیدانم چه میخواهم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 15:49 توسط محدثه |
|
|
*****چند روز پیش و شلوغی و پرداخت یارانه بود...یکی نوبتش نبود اومد جلو یه چیزی پرسید-مشغول شمردن اسکناس های چرک و کثیف بودم و جواب ندادم حواسم پرت نشه.داد زد مگه کری؟؟؟عکس العملی نشون ندادم-
نوبتش شدکارشو خیلی عادی انجام دادم و چیزی نگفتم- رفت نیم ساعت بعد برگشت گفت ببخشید اهانت کردم -فقط گفتم خواهش میکنم عکس العملی نشون ندادم- ده دقیقه بعد با جعبه شیرینی اومد پیش همکار سمت چپی و به من اشاره کرد و یه چیزایی گفت اما من باز هم عکس العملی نشون ندادم**** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:26 توسط محدثه |
|
|
تابع سینوسی را که دیده ای؟کسینوسی را هم دیده باشی بد نیست.فرقی با هم ندارند اگر اصل بر سر فراز و فرود اش باشد با دامنه ای تا ته-
حالا همینم من با فرق اینکه در دو پی این تابع یک بار بالا و پایین میرود من شصت بار-خوب بد خوب بد خوب خوب بد خوب بد بد.... میدانستم زندگی اینقدر شکنجه است که به دنیا نمیامدم-از صبح زود بیدار شدن ها بدم می آید عجیب بی نهایت-چه میشد اگر خورشید ساعت 10،11 روز بالا می آمد؟دیوانه اند مردم دنیا؟؟!!!!! بیست سال اول زندگی هرروز بی استثنای روزهای تعطیل که با شکنجه ی بیدار شدن و گرسنه از خونه بیرون زدن شروع شود،بقیه سالها و روزها هم که تکلیفشان روشن است...بمیرم الهی برای خودم اگر خورشید کمی وقت شناس تر بود که یک سینوسی بیمار نمیشدم اینطور -یک تابع صعودی منظم...بودم دلم یک کاسه انار و گیلاس میخواهد عجیب و دریا........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 20:20 توسط محدثه |
|
|
این روزها دلم میخواد در خونه رو باز میکنم که نه همون سر کوچمون...یا اصلا همون لحظه که پامو از محل کارم میذارم بیرون...نه ...دیره...همون ساعت 13:30 که آخرین مشتری میره ...نه ...بازم دیره...همون 10-11 صبح بیای سرکارمو من وسط این همه مشتری ..جلو چشم رییسم که از خوشی من بترکه...جلو چشم همکارا...بپرم تو بغلت و محکم فشارت بدم ...بعد یواشکی بهم بگی دوست دارم .اینو باید یواشکی گفت.میترسم شیطون بشنوه
* آخ حسین منو ببخش!میدونم این تارهای سفیدت همه از دست منه....دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 20:22 توسط محدثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من:محدثه علایق:خواب.دوچرخه سواری.کتاب خوب تولد:3 اذر 66-هیچکی تولدش با من یکی نیست؟ |
| پیوندها |
|
انجمن داستاني چوك مرجان درودي صداي گريه بارون(ليلا) من،خدا،پروانه(مهدي) ایوب بهرام مهسا حکایه |
|
RSS
|