تبليغاتX
شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود
الان چی خوشحالت میکنه ؟
+ نوشته شده توسط محدثه در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 13:37 |

دو دقیقه خودم...کارهام...مروری بر علل سکته جوانان

جونم واست بگه پریروز تو تاکسی بودم یهو با خودم گفتم اه ه ه من الان با شیش ماه پیشم چقدر فرق کردم!اصلا انگار اون من نبودم.

پاییز و زمستون گذشته سه تا اتفاق تو زندگیم افتاد . تو هر سه تا  هم شخصیت اول جنس مذکر بود. اولی رو اخر میگم چون شرایط دشوارتری داشت و احتیاج به نرمش ذهنی دارید.

(۳)سومی: مربوط به کار آموزی دانشگاهم بود-نه که خودم هنوز تا دوازده-یک ظهر میخوابم....از بچگی دلم واسه باباهایی که ۷ صبح کیف بدست و خواب آلود میرفتن سر کار میسوخت.....غروبها که همین آقایون رو کیف به دست و با یه پلاستیک گوجه و خیار و نون و...میدیدم که دیگه دلم کباب می شد.همیشه ناراحت بودم که بیچاره ها میرن سر کار و خیلی سختی میکشن.......وقتی رفتم کار آموزی.......کار چیه؟خوش میگذشت بهشون.کسی کار نمیکرد......تازه اونجا چند تا خانم مهربون و خوش صحبت هم بودند که وقت فراقت آقایون رو پر میکردند.

(۲)مسئله ثانی : کلاس رانندگی بود. بالاخره بعنوان آخرین نفر در دوست و آشنا  موفق به کسب گواهینامه شدم.ابوی معتقدند به جوون زیر ۲۲ سال نباید گواهینامه داد.خصوصا اگر  احتمال درخواست نازنین ماشین پدر هم وجود داشته باشه.البته ۱۹ سالم که بود یه تابستون گفتم پدر  پدر  پدر  بابا  بابا  بابا  ددی ددی ددی ابوی  ابوی  ابوی  رضا جون  رضا جون  رضا جون... ناسلامتی من تیزهوشان درس خوندم-رانندگی که دیگه کاری نداره-یه ساعته فول میشم.قول میدم بالای شصت تا هم نرم.خلاصه گفت فکر میکنم. زد و شانس ما, تو همون گیرودار اصرار, پدر دوستم تصادف کرد و مرد.تا یه ماه جیکم در نیومد.همینکه رفتم قضیه رو از مسکوت بودن خارج کنم پسر طبقه پایینی تصادف کرد. دو سه بار هم رفت هوا و اومد زمین. ماشین داغون........خودشم تو همون پرتاب اول پرت شد کنار جاده.......دیگه من صدام در نیومد که میدونستم حاصلی نیست جز نه. آقا در اولین فرصت بعد از ۲۲ سالگی رفتیم کلاس- چه کلاسی....مربی : یک عدد پیرمرد- ماشین : یک پراید صفر

آقا دست به هرچی میزدم میگفت مواظب باش اینو شکوندی.....اونو  داغون کردی.....بیخودی چنان ایرادهایی میگرفت که میخواستم سرشو بکوبم به شیشه ماشین..... منم اعصاب ندارم....ولی صدام در نمیومد(اون روزها تمرین کظم غیظ و افزایش سازگاری با مردمو میکردم. وگرنه الان یا اون کشته شده بود یا من)از ماشین که پیاده میشدم فقط دلم میخواست یه دیوار پیدا کنم سرمو بکوبم بهش....خلاصه همون بار اول قبول شدم..... ولی اندازه  ده سال پیر شدم و نصفه دیگه ی موهای سرمم سفید شد.....الان میگم نصفه ی اول رو در چه راهی از دست دادم.گلوم خشک شد.صبر کن .

(۱)با اولین و عجیب ترین مسئله یی که روبرو شدم و حسابی ورزیده ام کرد (کچلم کرد!)کلاس زبانم بود.اصولا علاقه من به زبان انگلیسی و خوابیدن و انار در یک اندازه هست. آقا رفتیم کلاس.....یه استادی بود نزدیک دو متر قد....بداخلاق...خیلی جدی....و البته از این جوون های پر مدعا.این بابا هرچی اخم میکرد ما لبخند میزدیم(اون روزها تمرین برخورد خوش با مردم میکردم!!)-دو سه جلسه گذشت که همه (سه نفر دیگه) انصراف دادن جز من.یک علت عبوس بودن استاد و علت اصلی سنیگن بودن کتاب بود.موندیم ما دوتا .کلاس هم از شانس خوبم منحل نشد!!!!و من تک و تنها می تاختم(یعنی کلاس مطابق سلیقه و پسند بنده پیش میرفت)

 البته ازون موقع که بچه ها رفتن من جدی شدم. دو  سه جلسه هم با جدیت من گذشت تا یه روز که پای گوگل بودم(گوگل خانه دوم من هست)گفتم فامیلیه نایاب این آقا رو سرچ کنم ببینم چی میشه....توکل بر خدا....دو سه صفحه هم بیشتر باز نشد......ازین کلوب ها هستن....اهان همینها. آقا خوندیم  خوندیم خوندیم ......وای........وای......چی دیدم.....یارو تو ویژگیهاش نوشته بود  مغرور ٬کم محل٬ پر ادعا و..

دیگه فهمیدم نه بابا .......یارو جدی نیست....کم محله...... مایه افتخارش هم هست….چه گیج بودم من......از اون روز شیوه عوض شد(و استثنا درین مورد به سرشت طبیعی خودم برگشتم که ده قدمم ازش جلوتر بودم)(البته خیلی ملاحظه معلم و شاگردی رو کردم -اگر کارهایی که دلم میخواست و مستحقش بود رو میکردم الان از تحصیل در هر مکان عمومی و خصوصی ای در هر مقطعی محروم بودم)خلاصه یه جور باهاش ساختم ولی حسابی هلاک شدم و نصف موهام همونجاسفید شد.

این دو نفر حقیقتا  نقطه عطف زندگی من بودن- حس میکردم آینه ی من البته با کمی غلظت بیشتر  هستن!!لان دقیقا یه آدم دیگه ام.....گفتند ادب از که آموختی......گفت از بی ادبان - همین  ضرب المثل بهش میخوره ؟یا اغتنموا الفرص , یا شاید عدو شود سبب خیر؟ ....چه میدونم ولله....من همیشه ادبیاتم ضعیف بود

+ نوشته شده توسط محدثه در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 14:44 |
يادمه سال 78-79بود كه منو يكي از بچه هاي آپارتمانمون مسابقه ي دوچرخه سواري گذاشتيم.من رفتم يه طرف كوچه و اون هم طرف ديگه-مسابقه ي رو كم كني بود ببينيم دوچرخه ي كي محكمتره-تقصير هردومون بود.ولي اول اون شروع كرد.مرتب پز ميداد دوچرخه ي من اينطوره و اونطوره-ولي پيشنهاد مسابقه از من بود-هنوزم از اين دست  آدمها بدم مياد-صد متري از هم فاصله گرفتيم و با تموم قدرت شروع كرديم به ركاب زدن-وسطهاي كوچه به حداكثر سرعتمون رسيده بوديم و هرچقدر فاصله كمتر ميشد بيشتر دقت ميكردم تا دقيقا روبروي هم قرار بگيريم-و بعد محكم كوبيديم بهم-كار احمقانه اي بود-ازين جور كارها كه آدم باورش نميشه خودش بوده-چرخهاي جلو بهم ماليده شدن و از كنار هم رد شدن و بعد ركابها و فرمونها تو هم گير كردن-اون سمت راست من بود-دوچرخه اش منو كج كرد سمت چپ-با پام محكم به زمين فشار مياوردم تا نخورم زمين.ولي فقط چند ثانيه تونستم تحمل كنم و افتادم روي آسفالت.بعد اونو و دوچرخه اش با هم افتادند روي من-

بدون هيچ حرف و مجادله اي سر برنده ي نا معلوم رفتيم سمت خونه هامون.اونو نميدونم چرا ولي يادمه من كلي دندونامو رو هم فشار دادم تا اشكم در نياد-

اين روزها بدجور هوس كرده ام با دوچرخه از پله هاي يه پل هوايي بيام پايين-تصورش خركيفم ميكنه چه برسه به خودش

+ نوشته شده توسط محدثه در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:50 |

مي روم... يا نمي روم...
يک غزل زيبا از رضا سيرجاني:

تجريش مي رويد!؟ .. نه آقا نمي روم
دربند مي رويد!؟ … نه بابا نمي روم

با اين لكنته اي كه امانت گرفته ام
اصلا به سمت عالم بالا نمي روم

راهم جنوب شهر ، خيابان عاشقيست
در كوچه هاي سرد شماها نمي روم

پشت تمام هستي خود ، ايست مي كنم
بي دسته گل به ديدن ليلا نمي روم

گفتم به مادرم كه اگر چه مخالفي
با من بيا به جان تو تنها نمي روم

امروز جيب خالي من جاي عكس توست
فردا كنار عكس تو آيا نمي روم ؟!

حالا به انتهاي خيابان رسيده ايم
كم كم پياده مي شوم ، اما، … نمي روم

ابر و غروب و زنگ در و اضطراب سبز
يا مي روم درون دلش …. يا نمي روم....

+ نوشته شده توسط محدثه در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 17:7 |

غربت يك حسي دارد مثل هفت صبح بيدار شدن-مثل بيمارستان-مثل بوي بنزين-

غربت يك خاصيت دارد كه پای بندت مي كند.

آدم غريبه ميشود مثل قطب مخالف آهنربا.خود به خود جذب  ميشود و ميشوند-اين وسط يكي ميشود مسكن همه ي دردهايش-چيزي يا كسي كه هم ميشود 110هم 115هم 123 هم لامپ اضطراري-يك چيزي مثل همين همه كاره هاي برقي-اين دوست ها فقط در غربت پيدا ميشوند.چرايش را نميدانم.

همينكه بخواهي نيت كني نمازهايت را كامل بخواني، همينكه ديگر شامه ات عادت كرده به اين بوي بنزين تهوع آور، ميگويند برويم، ميروي، بايد بروي.

آنوقت تو هستي  و ذق ذق استخوانهايت-ترك كه كني  تو مي ماني و يك توبه- تو مي ماني كه نه آغوشي مي پذيري نه سلامي عليك- وبي تفاوتي از نيستي دوباره ي همه چيز-

به همين مسكن هاي بي خاصيت كدئين ندار قناعت مي كني و يكي از همين همه كاره هاي برقي مي گذاري روي اوپن و براي رفع دلتنگي قرص معده مي خوري-

همین و بس-غربت حتی یک کلام بیشتر از این نیست

+ نوشته شده توسط محدثه در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 19:43 |
هاميلزي ها

ماوي و داوي سي هزار فيتچ راه رفتند تا به شهر هميشه سرد ، برفي و تاريك لوشي رسيدند-فرداي اون روز يك تلگراف به زادگاهشان شهر چي چي ولش كن فرستادند و به پدر،مادر،خواهر و برادرشان يعني بو،ها،سين و زرده اعلام كردند كه حالشان خوب است و مشكلي پيش نيامده.آن دو نفر شب را در مسافرخانه ي اولين هدفشان يعني آقاي دامرسون گذراندند.

در شهر چي چي ولش كن همه مبتلا به يك نوع خونسردي افراطي كه حرص همه را در مي آورد  هستند- -ماوي و داوي هم- و چون يك هاميلزي نميتواند كفر يك هاميلزي ديگر را بالا بياورد ماوي و داوي رفتند تا حرص لوشي ها را  در بياورند.

بعد از اينكه آقاي دامرسون يك متر مكعب حرص خورد و كفرش پنج متر از سطح درياي آزاد بالاتر رفت يك هاميلزي درجه يك شد و مسوليت مبتلا كردن همشهري هايش را به عهده گرفت(توضيح:هركس سطح كفرش از چهارونيم بالاتر رود ، يا ميميرد يا زنده ميماند و خودش ناقل ميشود)

حالا دو ميليارد خونسرد افراطي روي زمين وجود دارد و اعضاي گروهمان روز به روز زيادتر ميشود

(توضيح:هركس دست نوشته هاي يك هاميلزي را بخواند مبتلا ميشود مگر اينكه بلافاصله... ...)

بقيه داستان هفته آينده

+ نوشته شده توسط محدثه در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 1:12 |

این پست هفدهمه!من از وقتی فهمیدم این عدد تو زندگیم همه جا هست که با هنگامه دوست شدم و در هر گپی اون میپرسید تو چرا میگی هیفده نمیگی هیوده!۵ساله ۱۷ رو در هر جای مهمی میبینم

روز آخر

لباسامو پوشیده نپوشیده میگردم دنبال داستانی که چند هفته پیش تموم کردم.زیر تشک تختم پیداش میکنم.خیلی چیزهای دیگه هم اینجاست.کارت کتابخونه که گم کرده بودم،یه سی دی بدون اسم،کپی کارت ملی و چند تا تیکه ی بریده شده ی مجله که عکس هستند.سعی میکنم یادم بمونه چه چیزهایی زیر تشک تختم دارم.کارت کتابخونه،سی دی

تا دو بعدازظهر وقت دارم داستانو تحویل بدم.یک ساعت،فقط به یک ساعت احتیاج دارم.نمیدونم چه جوری مرخصی بگیرم.رئیسم به شدت عصبانی میشه.تازه اگر شانس بیارمو از قبل عصبی نباشه.یکراست رفتم اتاق ایوبی و وقتی تقاضامو گفتم از شدت عصبانیت چنان قرمز شد که هر آن ممکن بود منفجر بشه.شما خیلی غیبت دارید.اینو از همون اول گفت و بعد هم تا جایی که میتونست تکرار کرد-

تلفن میکنم به پسرخاله ام و میپرسم میتونه یه پاکت کوچیک و سبک رو ببره به جایی که نزدیک محل کارش هست و بیشتر از پنج دقیقه اونجا معطل نمیشه؟باورم نمیشه قبول کرد!!درشت پشت پاکت مینویسم "روز آخر" و منتظر میشم تا حمید بیاد.نیم ساعت بعدش تلفن میکنه و میگه پاکتو تحویل داد.خیالم راحت میشه.

آتنا مدام ناخنهاشو میجوه و من کیک و آبمیوه ام رو میخورمو به خوش خیالیش میخندم.فکر میکنه اگر اول نشه حتما دوم یا سومو میشه.شروع میکنند به اعلام اسامی.اول اسم نفر سوم رو میخونن.اوه آتنای بیچاره.میدونستم اول و دوم نمیشه اما ایکاش حاقل سوم میشد.دومین نفر هم اسمش خونده میشه.و رتبه ی اول ،روز آخر،نوشته ی حمید زاهدی فر.

اوه حمید خیلی بیشعوری

+ نوشته شده توسط محدثه در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 0:43 |
صعود قله دماوند

بالاخره تنبل خان که بعد از تربیت بدنی 2 هیچ حرکتی به خود نداده بود کار شگفت انگیزی کرد.تنبل خان اونقدر تنبل بود که حتی درسهاشو دراز کشیده و با یک چشم باز و یکی بسته می خوند-

در واقع حاضر نبود به هر دو تا چشمش زحمت بده-اون ها نوبتی کار می کردند-

تنبلی خان دوشنبه ی هفته ی گذشته(همون روز غباری و طوفان اونور آب از نوع عراقی) تصمیم می گیره بره سد لار-

تنبل خان تا لب آب میره ولی تا چشم کار می کرد پدیده ی غبار مشاهده می شد و یک چیزهای وسیعی به رنگ آبی تیره-

تنبل خان با خودش میگه:حالا که اینهمه راه اومدی حیفه دماوندو صعود نکنی-حوصله داری دوباره این همه راه تا اینجاها بیای؟

همین تنبلی سبب صعود تنبل خان به قله دماوند میشه،تا در دفتر شگفتی هایش ثبت شود.

اونجا تنبل خان شقایق ها،اسب ها،بزها،علف ها،سنگ ها و...رو میبینه ولی خود قله رو نه!

درسته که تنبل خان فقط تا کمپ اول رو صعود کرداونم با ماشین! ولی یه ریزه که حقش بود قله رو از نزدیک ببینه-

عیبی نداره-هیچکی تا حالا نه دماوند نه سد رو با غبار غلیظ از نزدیک ندیده-

تازه با اون غبار یه عکسهایی گرفتم همه شدند و به نبوغ ذاتی ام در عکاسی سجده کردند-من نبودم دنیا چی میشد؟

لبخند بزن...چیک چیک... 
+ نوشته شده توسط محدثه در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 16:53 |
one way

قضا و قدر و بخت و اقبال و...بالاخره كار يكي از همين ها بود

كه بيايد و بزند بهمان

فقط به يكي مان

هماني كه سمت چپ آن يكي ايستاده

صد دفعه گفتم وسط خيابان كه ميرسيم جايت را با من عوض نكن.پيش و پس مرگ نداريم

آخرش آن خيابان يك طرفه

قِسمَت را حاليت كرد.

+ نوشته شده توسط محدثه در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 16:44 |

درد دل های یک پشیمان

امروز رادیو چی می گفت:

به گزارش global invest house   سرمایه گذاری در دبی.....به من چه دخلی داره!

مهم سازمان سنجشه که اول صبحی زد تو برجکم.مهلت انتخاب رشته داوطلبین کارشناسی ارشد تا ده خرداد...

پدر:کارنامه اومد؟چی شد؟

من:خنده

پدر: چکار کردی؟

من:2600(این چهار پنج روزه همش به خودم دلداری میدادم اشکالی نداره،بار اولت بود،وقت نداشتی،نه کلاسی رفتی،نه آزمونی...)

پدر: 2600!!!خیلی بخوان بگیرن 50 تا،100تا.

من: میخوام بگم مگه رتبه ارشد خودت ۵۰بود؟اما حرفی نمی زنم.من باید تهران قبول شم!

همش تقصیر خواهرمه که تازگی ها جواب آزمون وکالتش اومده و تهران قبول شد(خر شانس!خر خون!)

همش تقصیر شوهرشه که شریف  خوند

(اینجا بعدا به علت امنیت ملی و نه شخصی سانسور شد)

ای خر،ای الاغ،ای بی شعور!

مردم دارن از جاه طلبی خفه میشن اونوقت تو آرزو داری راننده تاکسی باشی؟

احمق وارونه!برو مثه بچه آدم درستو بخون-مثه همه مدرک بگیر-عالم باش-

مبادا بخواهی به آرزوهایت برسی!با بقیه فرق داشته باشی!اینجا که لس آنجلس نیست!اینجا همه باید مثل هم باشیم-از روی دست هم ببینیم-دومی باشیم...آخری باشیم...ولی اولی نباشیم

+ نوشته شده توسط محدثه در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 11:25 |